تبليغاتX
بارون زده :: ما همه اهل اینجا اما غریبیم
بارون زده
کودکی ام را تمام زجر هایم را تمام ملامت هایم را تمام تنهایی هایم را فقط با تو قسمت

می کنم...

قسمتم این است که هر بار بازنده ی این بازی شوم که هیچ با زیکنی ندارد!!!

سرم گیج می رود پنهان درون اشک هایم غوطه ور می شوم تا اینکه روزی این جسم از این

روح آزرده جدا شود و به پرواز دربیاید.

نه خدایا ! یک فرصت دیگر خواهش می کنم

کاش هیچ وقت دوران کودکی ای نداشتم!

کاش همه از ذهن آلوده ام پاک می گشتند ولی افسوس که این شکنجه گاه را باید بر دوش

کشم...  خواهش می کنم مرا با خود ببر اینبار خودت

نمی خواهم دستهای خسته ام آلوده به گناهی شود که دوستش دارم!!!

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 18:12