تبليغاتX
بارون زده :: ما همه اهل اینجا اما غریبیم
بارون زده
روزهای تنهایی من
دیروز از کودکی ام می گریختم از نگاههایی غضبناک که کابوس شبانه ام بودند دیروز در 

جست و جوی اغوش مادرم بودم همه را از من دریغ کردنند!!!

اما امروز از چه بگریزم؟از نگاههای تکراری؟از عشق های دروغین ؟از چه؟

انگار خدا هم با من قهر کرده!پس اینگونه وای برمن!

نه دیگر با ارواح سرگردان حرفی می زنم نه با تو...

شایدزمان مرگ فرا رسیده...

اینجا حتی مردگان هم برایم دعا می خوانند!

زمانی که تو را می خواندم تو خود بودی.حال چه کسی را بخوانم که خودش باشد؟

فقط یکبار دیگر برای همیشه به خودت بر گرد و مرا در خود محو ساز...

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 17:54