
سکوت
سکوت من در مقابل فریادهاو رعشه های دستان من همه چیز را به تو میفهماند
بیش از این روح افسردهام راشکنجه نده!زخم هایم بیشمار است!
کاش میتوانستم اندازه ای انتظار برایت معنا کنم!دیگر جایی در این ارواح سرگردان برایم نمانده
سکوت تنها راه فرارم از این معرکه است.
نمیدانم که چگونه به دستها تن سپردم!
آری اینان رهگذرانند که بی هیچ نگاه از کنارم می گذرند.
شاید فردایی نباشد که نگاهم را به چشمانشان بدوزم.گاهی میگریزم از نگاهی بی آنکه بدانم
به کجا می روم!!!حال تنهای دستانت را با تمام وجودم لمس می کنم...

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت
18:59



