تبليغاتX
بارون زده :: ما همه اهل اینجا اما غریبیم
بارون زده
این شعرو از خودم در کردم
به من نگو دوستت دارم

تا صبح همش یه گریه بود

این گریه هام بهونه ای برای موندن تو بود

غصه نخور عزیز من

من اینجا رفتنی شدم

فقط تو رو خدا دیگه نگو که من دوستت دارم

بسه دیگه چقدر دروغ؟محض رضای عاشقی دیگه به من دروغ نگو

تو رو خدا دیگه نگو تو ی رفاقت صادقی

نگو که رفتنی شدی دستاتو من کم می یارم

تازه حالا من فهمیدم عاشقی توی قصه هاس

عزیز من می رم دیگه پشت سرم آب نریزی!

برگشتن من با خداست یه وقت نگی دیر رسیدی

فقط تو رو خدا دیگه عاشقی ادعا نکن

من دیگه رفتنی شدم اسم منو صدا نکن

 

 بچه ها تو رو خدا نخندیدا دلم گرفته بود اینو گفتم وگرنه من اصلا تجربه شعر گفتن ندارم

نمی تونم قافیه هاشو جور در بیارم.اصلا بی خیل!

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 15:37
سلام بچه ها نمی دونم چرا اینجوری شده نصف لینکام خود به خود پاک شده

لطفا هر کسی می بینه لینکش نیست  در اینجا وب سایتشو بزاره تا من دو باره به پیوندام

اضافش کنم چون اصلا اسماشونو یادم نیست

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 19:10
کودکی ام را تمام زجر هایم را تمام ملامت هایم را تمام تنهایی هایم را فقط با تو قسمت

می کنم...

قسمتم این است که هر بار بازنده ی این بازی شوم که هیچ با زیکنی ندارد!!!

سرم گیج می رود پنهان درون اشک هایم غوطه ور می شوم تا اینکه روزی این جسم از این

روح آزرده جدا شود و به پرواز دربیاید.

نه خدایا ! یک فرصت دیگر خواهش می کنم

کاش هیچ وقت دوران کودکی ای نداشتم!

کاش همه از ذهن آلوده ام پاک می گشتند ولی افسوس که این شکنجه گاه را باید بر دوش

کشم...  خواهش می کنم مرا با خود ببر اینبار خودت

نمی خواهم دستهای خسته ام آلوده به گناهی شود که دوستش دارم!!!

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 18:12
روزهای تنهایی من
دیروز از کودکی ام می گریختم از نگاههایی غضبناک که کابوس شبانه ام بودند دیروز در 

جست و جوی اغوش مادرم بودم همه را از من دریغ کردنند!!!

اما امروز از چه بگریزم؟از نگاههای تکراری؟از عشق های دروغین ؟از چه؟

انگار خدا هم با من قهر کرده!پس اینگونه وای برمن!

نه دیگر با ارواح سرگردان حرفی می زنم نه با تو...

شایدزمان مرگ فرا رسیده...

اینجا حتی مردگان هم برایم دعا می خوانند!

زمانی که تو را می خواندم تو خود بودی.حال چه کسی را بخوانم که خودش باشد؟

فقط یکبار دیگر برای همیشه به خودت بر گرد و مرا در خود محو ساز...

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 17:54