تبليغاتX
بارون زده :: ما همه اهل اینجا اما غریبیم
بارون زده
سکوت
سکوت من در مقابل فریادهاو رعشه های دستان من همه چیز را به تو میفهماند

بیش از این روح افسردهام راشکنجه نده!زخم هایم بیشمار است!

کاش میتوانستم اندازه ای انتظار برایت معنا کنم!دیگر جایی در این ارواح سرگردان برایم نمانده

سکوت تنها راه فرارم از این معرکه است.

نمیدانم که چگونه به دستها تن سپردم!

آری اینان رهگذرانند که بی هیچ نگاه از کنارم می گذرند.

شاید فردایی نباشد که نگاهم را به چشمانشان بدوزم.گاهی میگریزم از نگاهی بی آنکه بدانم

به کجا می روم!!!حال تنهای دستانت را با تمام وجودم لمس می کنم...

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 18:59
من هرگز غم های بزرگ دلم را با شادمانی های کوچک مردم عوض نمیکنم.من هرگز

نمی گذارم اشک هایی که غم بر گونه هایم جاری می سازد به خنده بدل شوند.ای کاش

زندگیم برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند.

ما غم ها و شادی هایمان را بسیار بیشتر از آنکه تجربه شان کنیم بر می گزینیم.

شادمانی شما همان اندوه شماست که نقاب از چهره بر گرفته است.

غم های من به من آموخته اند که غم های همنوعانم را درک کنم.نه شکنجه و نه تبعید

هیچ کدام بصیرتم را تیره و تار نکرده است.

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 14:51
به سبک مفهومات
نه دیگر به آبی ها دل خواهم بست ...

 آری چگونه ؟بی هیچ رنگ نقاشی میکنم!فضایش خفقان آور است

دیگر تمام رنگ ها رنگ سیاه به خود گرفته اند

و حتی اشکی که از چشماند می بارد...

زلالی اش فراموش شده از این به بعد لبخند بزن حتی زمانی که زیر اخرین لگد له می شوی

تو دلیل لبخند دیگران باش نه گریه عزیز...

همانطور که از نگاهت دریای غمم آواره شد...

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 13:11