
کاش می رفتم واز این درد که نهفته در من بر نیاید هیچ صدا هیچ آهی!
و چنانچه در شب می کشم این خسته ی تن و خدا می خواند برایم لالایی شب
همه هنگامه شبم می شوم رسوا من!کاش می شد که در این تنهایی باز هم او بخواند برایم
لالایی...
آری شب دراز است دراز!
وای!وای نه دگرنمی توان بیش از این رفت و از او دور شد
نه دگر او آید و نه دگر من روم آنجا !آنجا که شبش با صدایش میخوابند همگان
شاید اینبار به بهای اشکم راه دهندم آنجا چون نیست اشک چشمان من آلوده به گناه!!!



