تبليغاتX
بارون زده :: ما همه اهل اینجا اما غریبیم
بارون زده
فرصت از دست رفته
کاش به هنگام بهار می شدم با زمستان همراه...

کاش می رفتم واز این درد که نهفته در من بر نیاید هیچ صدا هیچ آهی!

و چنانچه در شب می کشم این خسته ی تن و خدا می خواند برایم لالایی شب

همه هنگامه شبم می شوم رسوا من!کاش می شد که در این تنهایی باز هم او بخواند برایم

لالایی...

  آری شب دراز است دراز!

وای!وای نه دگرنمی توان بیش از این رفت و از او دور شد

نه دگر او آید و نه دگر من روم آنجا !آنجا که شبش با صدایش میخوابند همگان

شاید اینبار به بهای اشکم راه دهندم آنجا چون نیست اشک چشمان من آلوده به گناه!!!

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 21:6
کودکی از دست رفته
یادش به خیر عمو زنجیرباف اون همیشه از بافتن متنفر بود!اما صدای 

کودکانمان او را وادار به بافتن می کرد.

یادش به خیر لی لی حوضک جوجو رفت آب بخوره افتاد تو حوضک کاش

چشمان کوچکم وسعت دیدن احساس جوجو رو داشت کاش میدانست که نه

حوضی بوده و نه جوجه ای اینها همیشه بهانه ای برای پریدن من بودند!

یادش به خیر لی لی بازی کاش می دانستم انتهای این اعداد لی لی آخرش

به کجا می رسند؟

یادش به خیر قایم باشک کاش روزی که تو چشم گذاشتی و من قایم شدم

هیچ وقت نمیتوانستی مرا پیدا کنی!کاش پیدا نمی شدم تا که چشمانت

روزی باز شود.یادش به خیر خاله بازی تو مامان می شدی و من نی نی

کاش هرگز بزرگ نمیشدم!!!

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 11:0
سلام به همگی من دوباره با یه کوله بار از خاطره اومدم .تازه ساختمش خوشگله نه؟من

خیلی دوستش دارم .امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید دست طراح قالب درد نکنه

الهی خیر ببینه!من با تفکرات نو برگشتم.تازه کنکور دادم.برام دعا کنید قبول شم

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 20:39