تبليغاتX
بارون زده :: ما همه اهل اینجا اما غریبیم
بارون زده

mahtab

Mahtab

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 17:19
جمله ی نا تمام
می خواستم درشو تخته کنم!شاید همین جا حداقل یه پناهگاهی واسه افکارم باشه که به

 نظر خیلی ها مسخره هستش...کسایی که از یه لحظه هم واسه ضایع کردن دریغ ندارن!

شاید اینجوری کمبودشونو جبران میکنن ...من روی حرفم بااونا نیست اونا به سلامت خوش

باشن تا یه فرجی بشه!

 اصلا از قدیم گفتن کسی که درد و رنج نکشیده باشه معنی درد و رنج رو نمی فهمه...

 دهنتو ببندی به خدا نمیگن یارو لال تشریف داره میگن نسنجیده حرف نمی زنه...

از همین دهن باز کردن هاست که سرت میره حالا کجا می ره خدا میدونه!

بسه آخه چقدر تهمت چقدر ناسزا .ای خدا آخه از کی بگم چه جوری بگم  :معنای دوست تو

این دوره زمونه شده دشمن پرستی!اگه میخوای بدونی کی پشت سرت حرف در اورده

نمیخواد جای دوری بری اگه دور و بر خودتو بگردی  میبینی که همون کسی که فکر میکردی

وقتی برات مشکلی پیش میاد میتونی بهش تکیه کنی حالا خودش برات مشکل ساز شده!

قربونت برم خدا واقعا غریبی رو زمین .خدایا گمت کردم پس کجایی چرا هر چی میگردم پیدات

 نمی کنم!روح من پر از درد شده .آره منم آلوده ی همین دنیا شدم .کاش تو همون دنیای

کوچیک خودم می موندم که هر وقت صدات میکردم سر تاسر وجودم پر از محبتت میشد.

خدایا من دیگه رو زمین آدم نمیبینم.هنوز که هنوزه دارم با هزارتاچشم دنبالت می گردم

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا میخوام برگردم توروخدا منو برگردوووووووووووووووووون.دوستت

دارم .کاش منم پر می زدم....(اینجا واسه من خیلی بزرگه)

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 0:35
گل من سالهاست مرده

                                             گل من شاخه ای از مهرغم انگیز تو بود

گل من بی نام است

                                                 و در این نام ها جای او پنهان است

گل من سالهاست که از خنجر دوست

                                                          اشک می ریزد به پهنای دلم

گل من بی دست و پاست

                                                     دست و پایش حتی بی وفایی کردند

گل من تنهاست

                                                و در این تنهایی بی صدا می خواند

سوگ است در این تنهایی تن

                                                     گل من سالهاست مرده

گل من از یارش بی وفایی دیده

                                                      شاید آن یار نبود یک فریب کار نبود

گل من سالهاست که از خنجر دوست

                                                            زخم خورده ولی امروز درد کشید و پر زد

گل من تک ساق است

                                           بی پر و بال در این پرواز است

                                           گل من آن یار وفادار تو بود!!!

                                   

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 2:49
این شعرو از خودم در کردم
به من نگو دوستت دارم

تا صبح همش یه گریه بود

این گریه هام بهونه ای برای موندن تو بود

غصه نخور عزیز من

من اینجا رفتنی شدم

فقط تو رو خدا دیگه نگو که من دوستت دارم

بسه دیگه چقدر دروغ؟محض رضای عاشقی دیگه به من دروغ نگو

تو رو خدا دیگه نگو تو ی رفاقت صادقی

نگو که رفتنی شدی دستاتو من کم می یارم

تازه حالا من فهمیدم عاشقی توی قصه هاس

عزیز من می رم دیگه پشت سرم آب نریزی!

برگشتن من با خداست یه وقت نگی دیر رسیدی

فقط تو رو خدا دیگه عاشقی ادعا نکن

من دیگه رفتنی شدم اسم منو صدا نکن

 

 بچه ها تو رو خدا نخندیدا دلم گرفته بود اینو گفتم وگرنه من اصلا تجربه شعر گفتن ندارم

نمی تونم قافیه هاشو جور در بیارم.اصلا بی خیل!

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 15:37
سلام بچه ها نمی دونم چرا اینجوری شده نصف لینکام خود به خود پاک شده

لطفا هر کسی می بینه لینکش نیست  در اینجا وب سایتشو بزاره تا من دو باره به پیوندام

اضافش کنم چون اصلا اسماشونو یادم نیست

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 19:10
کودکی ام را تمام زجر هایم را تمام ملامت هایم را تمام تنهایی هایم را فقط با تو قسمت

می کنم...

قسمتم این است که هر بار بازنده ی این بازی شوم که هیچ با زیکنی ندارد!!!

سرم گیج می رود پنهان درون اشک هایم غوطه ور می شوم تا اینکه روزی این جسم از این

روح آزرده جدا شود و به پرواز دربیاید.

نه خدایا ! یک فرصت دیگر خواهش می کنم

کاش هیچ وقت دوران کودکی ای نداشتم!

کاش همه از ذهن آلوده ام پاک می گشتند ولی افسوس که این شکنجه گاه را باید بر دوش

کشم...  خواهش می کنم مرا با خود ببر اینبار خودت

نمی خواهم دستهای خسته ام آلوده به گناهی شود که دوستش دارم!!!

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 18:12
روزهای تنهایی من
دیروز از کودکی ام می گریختم از نگاههایی غضبناک که کابوس شبانه ام بودند دیروز در 

جست و جوی اغوش مادرم بودم همه را از من دریغ کردنند!!!

اما امروز از چه بگریزم؟از نگاههای تکراری؟از عشق های دروغین ؟از چه؟

انگار خدا هم با من قهر کرده!پس اینگونه وای برمن!

نه دیگر با ارواح سرگردان حرفی می زنم نه با تو...

شایدزمان مرگ فرا رسیده...

اینجا حتی مردگان هم برایم دعا می خوانند!

زمانی که تو را می خواندم تو خود بودی.حال چه کسی را بخوانم که خودش باشد؟

فقط یکبار دیگر برای همیشه به خودت بر گرد و مرا در خود محو ساز...

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 17:54
سکوت
سکوت من در مقابل فریادهاو رعشه های دستان من همه چیز را به تو میفهماند

بیش از این روح افسردهام راشکنجه نده!زخم هایم بیشمار است!

کاش میتوانستم اندازه ای انتظار برایت معنا کنم!دیگر جایی در این ارواح سرگردان برایم نمانده

سکوت تنها راه فرارم از این معرکه است.

نمیدانم که چگونه به دستها تن سپردم!

آری اینان رهگذرانند که بی هیچ نگاه از کنارم می گذرند.

شاید فردایی نباشد که نگاهم را به چشمانشان بدوزم.گاهی میگریزم از نگاهی بی آنکه بدانم

به کجا می روم!!!حال تنهای دستانت را با تمام وجودم لمس می کنم...

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 18:59
من هرگز غم های بزرگ دلم را با شادمانی های کوچک مردم عوض نمیکنم.من هرگز

نمی گذارم اشک هایی که غم بر گونه هایم جاری می سازد به خنده بدل شوند.ای کاش

زندگیم برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند.

ما غم ها و شادی هایمان را بسیار بیشتر از آنکه تجربه شان کنیم بر می گزینیم.

شادمانی شما همان اندوه شماست که نقاب از چهره بر گرفته است.

غم های من به من آموخته اند که غم های همنوعانم را درک کنم.نه شکنجه و نه تبعید

هیچ کدام بصیرتم را تیره و تار نکرده است.

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 14:51
به سبک مفهومات
نه دیگر به آبی ها دل خواهم بست ...

 آری چگونه ؟بی هیچ رنگ نقاشی میکنم!فضایش خفقان آور است

دیگر تمام رنگ ها رنگ سیاه به خود گرفته اند

و حتی اشکی که از چشماند می بارد...

زلالی اش فراموش شده از این به بعد لبخند بزن حتی زمانی که زیر اخرین لگد له می شوی

تو دلیل لبخند دیگران باش نه گریه عزیز...

همانطور که از نگاهت دریای غمم آواره شد...

|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 13:11